روز ی در پارک شهرزنی با یک مرد روی نیمکتنشسته بودندو به کودکانی که در حال بازی بودند،نگاه میکردند.
زن رو به مرد کرد و گفت :« پسری که لباس ورزشی قرمز داردو از سرسره بالا می رود ، پسر من است .»
مرد در جواب گفت :« چه پسر زیبایی !» و در ادامه گفت :« او هم پسرمن است:» و به کودکی که تاب بازی میکرد اشاره کرد.
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد :« تامی ف وقت رفتن است »
تامی که دلش نمی امد از تاب پایین بیاید،با خواهش گفت :« باباجان، فقط 5 دقیقه باشد؟»
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و پدر دوباره پسرش را صدا زد :« تامی دیر میشود،برویم »
ولی تامی با خواهش کرد: « 5دقیقه ، این دفعه قول میدهم.»
مرد لبخندی زد و باز قبول کرد . زن رو به مرد کرد و گفت :« شما ادم خونسردی هستید ولی فکر نمیکنید پسرتان با این کارهالوس بشود؟»
مرد جواب داد:«دوسال پیش یک راننده ی مست پسر بزرگم را درحال دوچرخه سواری زیر گرفت و کشت .من هیچ گاه برای سام وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع غصه میخورم.ولی حالا تصمیم گرفته ام این اشتباه را درمورد تامی تکرار نکنم . تامی فکر میکند که 5 دقیقه بیشتر برای بازی کردن وقت دارد ولی حقیقت ان است که من ، 5 دقیقه بیش تر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی اورا ببینم .5 دقیقه ای که دیگر هرگز نم یتوانم بودن در کنار سام از دست رفته ام را تجربه کنم.
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:59  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
ظهر یکروز سرد زمستان ی، وقت یامیلی به خانه برگشت ، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ای پشتروی ان بود . فقط نام و ادرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل ان را خواند: « امیلی عزیز ، عصر امروز به خانه ی تو م یآیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق ، خدا » امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روز میز میگذاشت، با خود فکر کردچرا خدا میخواهد اورا ملاقات کند ؟ او که ادم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت :«من که چیزی برای پذیرایی ندارم !»پس نگاهی به کیف پولش انداخت .اوفقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی ازفروشگاه بیرون امد. برف شدیدی در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در را برگشت ، زنو مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت : « خانم ، ما خانه و پولی نداریم > بسیار سردمان است و گرسنه هستیم.آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟» امیلی جواب داد :« متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام » مرد گفت : « بسیار خوب خانم ،متشکرم»و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: « آقا ، خانم ، خواهش میکنم صبر کنید.» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به انها داد و بعد کتش رادرآوردو روی شانه های زن انداخت. مرد ازاوتشکر کرد وبرایش دعا کرد.وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظهناراحت شد چون خدامی خواست به ملاقاتش بیایدو او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همان طور که در را باز میکرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید.نامه را برداشتو باز کرد: «امیلی عزیز، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم، با عشق خدا »

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:56  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
نارسیسا خانم ما رو به بازی دعوت کردند اونم اینه که باید سه تا از تر س های دوران بچگیمون رو بگیم :
1:من وقتی بچه بودم از سوسک خیلی میترسیدم حالا هم میترسم ولی زیاد نه 2:وقتی بچه بودم ار سایه درخت روبه پنجره اتاقم میترسیدم تا وقتی که اون درختو بریدن 3:از بابام از اونم میترسیدم
حالا من باید از 3 تا 13 نفر رو به بازی دعوت کنم هر کسی که دوست داشت توی بازی شرکت کنه حتما به من بگه ...
1:کلبه ی عشق ( بهنام جان ) ۲:فریاد بی صدا ... ( خانمی الیس جونم ) 3:عشق ابدی ( آقا مهدی ) 4:سایه روشن ( داداش سایه ) 5:غروب تنهایی ( آبجی جونم ) 6:تولدی دوباره ( به قول آقا امیر نارسیس
) 7:غم نامه نویس 8:دنیز 9:نگاشت ( آقا مهدی ) 1۰:تنها زیر باران 11:ماکارونی 12:گرگی 13:غریبه 14:رهگذر 15:مجنون تنهایی ( آقا مهدی ) 1۶:شغال آقا مهدی
.....
اگه اسم کسی یادم رفته من رو ببخشه اگه دوست داره توی این
بازی شرکت کنه خودش بگه ....
این هم لینک اصلی برای آشنایی بیشتر شما عزیزان :
http://14-1-86.persianblog.com
![]()
منتظر نظراتتون هستم
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:21  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
سلام دوستای خوبم
امروز میخوام آپ کنم نه برا خودم و نه برا شما عزیزان میخوام امروز برا وبلاگم اپدیت کنم
میخوام امروز با همه شما یه تولد براش بگیرم یه تولد عالی و باشکوه شاید بگین چرا مگه چی شده امروز روز تولد وبلاگم یکسالش شده
یکساله تو این وبلاگ مینویسم و دوستای خوبی پیدا کردم و با هر خوشی و ناخوشیش ساختم و خیلی دوسش دارم.
یه کیک براش دارم امیدوارم ازم نرنجه چون فقط همین تو قدرت من بود براش



Happy Bithday To you
پس بیاین با هم براش یه تولد توپ بگیریم![]()
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:0  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:1  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
احساس درماندگی بر وجودم غلبه میکندوقلبم را اکنده از اندوه
میکند.باید بی تو بودن را در
فریادبی صدا
تجربه کنم

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:50  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش
غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش
گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو
که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش
به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم
همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش
من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب
غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:39  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
![]()
سبزه: تولد دوباره
سمنو: ثروت
سنجد: عشق
سير: دارو
سيب: زيبايي و سلامت
سماق: رنگ طلوع آفتاب
سرکه: سن و صبر
سنبل: آمدن بهار
سکه: ثروت
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:36  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|






