سلام
به دلیل اینکه این موضوع مشکل داشت اون رو برداشته و به جاش یه مطلب دیگه گذاشتم
*-*-*-*-*-*-*-*-*
دل هایی که پرپر می زد
برای فریاد گنجشکک ها
یادت هست؟
دو بادبادکی که در هم پیچیدند
- و من فکر می کردم که دعوایشان شده
و تو گفتی:
« آن ها عاشقند. باید با هم باشند»
...
و بعد رقصیدن برگ ها را دیدیم
- زرد ، قرمز ،نارنجی -
که باهم عشقبازی می کردند
درخت هایی که خوابیدند
گنجشک هایی که پریدند
و سپس...
هیچ کس نبود
زمستان که شد
نه تو بودی نه من
من گمشده شب بودم
تو روز را گم کرده بودی
من پریشان تو بودم
تو دل را بازیچه می خواستی
دلی که یخ می زد
در دست سردت
...
یادت هست؟
برایت آشفتم
غریبانه گفتم:
« همیشه با من باش!»
چه زود
روزها رفت
حالا...
برایت می نویسم
از آن چه دیدم و ندیدی
از هر چه داشتم و نخواستی
از آن که بودم و تو نبودی
حالا...
که رنگ نگاهت ، از یادم رفت
حالا...
که پژمردم...
از دست دادم...
از دست رفتم...
حالا...
برایت می گویم از دردی که می آزاردم
می نویسم برایت از دستی که با من بود و دلی که بی من
و نگاهی که غریبه شد با احساسم
حالا فقط یک خاطره دارم
که هر شب تازه می کنمش:
« کودکی»
...
اگر چه دلم برایت تنگ شد
- و برای معصومیتی که از دست رفت -
اما هنوز جای خالی تو هست
و هنوز هست دلی که بی تابی کند...
برای نگاهت
ماه من!
برایت می نویسم که بدانی
اگرچه دوستت ندارم!!! اما ...
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:47  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.
فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد. وقتي که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."
شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد."
فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم."
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:41  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
کودکي که آماده ي تولدبود؛ نزد خدا رفت و از او پرسيد: ((مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجابروم؟((
خداوند پاسخ داد: ((از ميان بسياري از فرشتگان؛ من يکي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد.((
اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه.
اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من کافي است.
خداوند لبخند زد:((فرشته ي تو برايت آواز خواهد و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.((
کودک ادامه داد:((من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟((
خداوند او را نوازش کرد و گفت:((فرشته ي تو؛ زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي؛ در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.((
کودک با ناراحتي گفت:((وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟((خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت:((فرشته ات دستهايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.((
کودک سرش را برگرداند و پرسيد:((شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟((
فرشته ات از تو محافظت خواهدکرد؛ حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد:((اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.((
خداوند لبخند زد و گفت:((فرشته ات هميشه درباره ي من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گر چه من همواره کنار تو خواهم بود.((
در آن هنگام بهشت آرام بود؛ اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند.
او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: ((خدايا اگر بايد همين الان بروم؛ لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.((
خداوند شانه ي او را نوازش کرد و پاسخ داد: ((نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا کنی)).
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:39  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:3  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:1  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
Mommy, I love you
For all that you do.
I'll kiss you and hug you
'Cause you love me, too.
To teach you to play,
So smile 'cause I love you
On this Mother's Day.

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:0  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
تـــاج از فـــرق فلـک بــــــــــــرداشتن
تا ابـــد آن تـــــاج بــــرســـــــر داشتـن
در بـهشـت آرزو ره ِيــــــــــــــافتـــــن
هـــــر نفس شهــــدی به ساغــر داشتـن
روز در انــــواع نعمت هــا و نــــــــاز
شب بتی چــون مـاه در بـــــر داشتن
جــــاويدان در اوج قــــــدرت زيستـــن
ملـــــک عـــــالــم را مسخــــر داشتـن
بر تو ارزانی که مـــا را خوشتر است
لــــذت يک لحضــــه مـــــــادر داشتن
از فريدون مشيری
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:56  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد
ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند
الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را
اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند
ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند
زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال
بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند
بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر
چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند
خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود
خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت
دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود
دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود
رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است
سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست
سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند
عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كرد
سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود
سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود
مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند
معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود
موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند
هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 3:7  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 2:39  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|
كه بسيار و بيشمار خواهم كه
ترا از دل سخن از دل گويم
وهر آنچه از همت و غيرت در حصه هستي خويشتن دارم
بر اين مقصود مقصور گردانم
اما نخست اين نكته گفتن را واجب آيد كه
تا دل چه داند و چه گويد از دانستن خويش
وانگهي اندر حديث دل
در ابتداي امر مرا دل از دل گفتن بايد
كه به چنگ آيد و آن به سهل نايد كه به جنگ به چنگ آيد ... .
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:44  توسط '´¯`'•.¸پری خاطره ها¸.•'´¯´'
|





